; شعر در مورد طلوع خورشید و متن انگلیسی در مورد طلوع خورشید و متن در مورد طلوع و غروب خورشید - فال و خواب
شعر در مورد خستگی و شعر مولانا در مورد خستگی روح و دل و خسته نباشید و خسته ام

شعر در مورد خستگی و شعر مولانا در مورد خستگی روح و دل و خسته نباشید و خسته ام

شعر در مورد خستگی شعر در مورد خستگی ؛ شعر مولانا در مورد خستگی روح و دل و خسته نباشید و خسته ام همگی در …

شعر در مورد فراموش شدن و متن در مورد رها شدن و فراموشی و شعر حافظ در مورد فراموشی

شعر در مورد فراموش شدن و متن در مورد رها شدن و فراموشی و شعر حافظ در مورد فراموشی

شعر در مورد فراموش شدن شعر در مورد فراموش شدن ؛ متن در مورد رها شدن و فراموشی و شعر حافظ در مورد فراموشی همگی …

شعر در مورد مادر کوتاه از حسین پناهی و صبوری مادر و دختر و شعر نو کوتاه مادر

شعر در مورد مادر کوتاه از حسین پناهی و صبوری مادر و دختر و شعر نو کوتاه مادر

شعر در مورد مادر شعر در مورد مادر ؛ کوتاه از حسین پناهی و صبوری مادر و دختر و شعر نو کوتاه مادر همگی در سایت …

شعر در مورد طلوع خورشید

شعر در مورد طلوع خورشید ؛ متن انگلیسی در مورد طلوع خورشید و متن در مورد طلوع و غروب خورشید

شعر در مورد طلوع خورشید ؛ متن انگلیسی در مورد طلوع خورشید و متن در مورد طلوع و غروب خورشید همگی در سایت فال و خواب .امیدواریم این مطلب مورد توجه شما سروان گرامی قرار گیرد.

تو مشرقی تر از آفاق سرخ لَم یَزَلی

طلوع عاطـفه بر شانه های هر غزلی

شعر در مورد طلوع خورشید

شروع دلنشین من طلوع کن که بشکند

بلور اشک ها و خاطرات بی بهای من

شعری در مورد طلوع خورشید

دیده ی من مُبَلغِ طلوعِ با شکوهِ تو

مژده رسید تشرُفِ حلولِ ماهِ رویِ تو

شعر در مورد غروب خورشید

روبه روی من فقط تو بوده ای

از همان اشاره‌، از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز

شعر در مورد طلوع آفتاب

جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق

آن نیز با غروب تو نا چیز می شود

شعر نو در مورد طلوع خورشید

ز جان من که در چاه غروب تلخ هجرانت

طلوع سینه ی چاک گریبانت چه میخواهد

شعر در مورد غروب خورشید

آنقدر دوستت دارم 

که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم!

هر بار که می پرسی، چقدر؟!

با خودم فکر می کنم؛

دریا چطور 

حساب موجهایش را نگه دارد؟!

پاییز از کجا بداند 

هر بار چند برگ از دست میدهد؟!

ابرها چه می دانند 

چند قطره باریده اند؟!

خورشید مگر یادش مانده 

چند بار طلوع کرده است؟!

و من،

چطور بگویم که،

چقدر دوستت دارم 

متن تولد رسمی دوست

کهکشان دلتون همیشه پر از رنگین کمون باشه

آفتابی طلوع میکند و با طلوع آن جهان رنگ تازه ای به خود میگیرد

تو متولد می شوی در چند قدمی عید . .

پس شاد باش که نوید بخش بهاری !

شعر زیبا در مورد غروب خورشید

با قصه های روشن باران طلوع صبح

در من سرود عشق تو آغاز می شود

شعر نو در مورد غروب خورشید

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست

شعر درباره غروب خورشید

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

شعر زیبا در مورد طلوع خورشید

نمی دانم

می آمدی یا می رفتی

فقط چیزی در قلبم فرو ریخت

نمی دانم

می آمدی یا می رفتی

عبورت، حضوری ماندگار بود

خورشید از پشت

پلکهایت درخشید

و در ادامه ی راهم

طلوع کردی!

شعری درباره غروب خورشید

آفتاب را

دوخته‌ای به لب‌هایت!

آدم دوست دارد هر روز خورشیدش

از لب‌های تو طلوع کند..

شعری زیبا در مورد طلوع خورشید

برای صبح شدن

نه به خورشید نیاز است

نه خنده های باد؛

چشم هایت را که باز کنی،

موهایت که پریشان بشود،

زندگی

عاشقانه طلوع خواهد کرد…!

شعری در مورد غروب و طلوع خورشید

آفتاب را

پشت دروازه ی شب

منتظر نشانده ام

و طلوع را

به دیداری عاشقانه دعوت کرده ام

شعری در مورد غروب آفتاب

در آنسوی دنیا زاده شده بودی

دور بودی

مثل تمام آرزوها

و ریل ها

در مه زنگ زده بودند

هیچ قطاری حاضر نبود

مرا به تو برساند

من به تو نرسیدم

من به حرفی تازه در عشق نرسیدم

و در ادامه خواب های من

هرگز خورشیدی طلوع نکرد …

شعر در باره غروب آفتاب

با طلوع نام تو

روی حرفِ “سینِ” سر خوشانه اش

شاد مانه، یک ترانه، سبز می شود.

آن ترانه را جویبارِ روشنی، روانه می کند

-زیرِ پای بوته های چای

نام تو “شمال” را زنانه می کند.

شعر درباره طلوع آفتاب

گل قشنگم

شیرین نیستی

ولی من

صخره های شب را

آنقدر می تراشم

تا خورشیدم طلوع کند

و تو

در آغوشم بخندی.

شعر درمورد طلوع افتاب

یادم نیست

طلوع اوّلین گل سرخ بود

یا غروب آخرین نرگس زرد ؟!

که پروانه ها

تو را در من سرودند

شعری درباره طلوع آفتاب

رسیده‌ام به تو

اما هنوز دلتنگ‌اَم!

انگار به اشتباه،

جای طلوع

در غروبِ چشم‌هایت

فرود آمده باشم!

شعر درمورد طلوع خورشید

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مائیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

هر پسین

شعر نو درمورد غروب آفتاب

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها 

که سر به صخره گذارد

غریبی و پاکی

ترا ز وحشت توفان به سینه می فشردم

عجب سعادت غمناکی

شعر نو درباره غروب خورشید

مثل کودکی که با بی اعتنایی به سیبی نگاه می کند

به آسمان خیره مانده ام

آسمانی که بین طلوع و غروبش

حتی سنجاقکی پوست نمی اندازد

آسمانی که روزش نیمی خورشید و نیمی زخم است

و شبش نیمی اضطراب و نیمی ماه

شعر زیبا در مورد غروب آفتاب

میگفتی: دنیا کوچک است

تا آنجا که

شمال و جنوب لای ِ انگشتانت محو می شوند !! …

و خورشید میتواند

از چشمی طلوع کند و درچشم ِ دیگرت غروب !! …

شعر زیبا درباره غروب خورشید

تو آمدی

و گرمی حضوری خورشید وار را

بر طلوع آرزوهایم هک کردی

شعر زیبا درباره طلوع خورشید

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌

ستارگان‌

برای‌ سرکشیدن‌ ماه‌ طلوع‌ می‌کنند

و سایه‌های‌ مبهم‌

می‌خسبند

شعر نو درباره غروب افتاب

صبح که

شعرم بیدار می‌شود

می‌بینم بسترم سرشاراز

گُلِ عشقِ توست و

عشق تو آفتاب است

آنگاه که

درونم طلوع می‌کنی و

می‌بینمت

شعر درباره طلوع خورشید

روز

لبخند توست

که طلوع مى کند

شعر درباره ی طلوع خورشید

اگر می دانستم که صبح من

از نگاه تو شروع می شود

می گفتم زودتر بیا

کمی زودتر طلوع کن

اگر فقط چند لحظه زودتر نگاهم می کردی

جهانم شب نمی شد

شعری درباره طلوع خورشید

هنگامی که دستان مهربانش

را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم

اندوهش غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی

همچنان که شادیش

طلوع همه آفتاب هاست

شعر در وصف طلوع خورشید

خورشید برای من

ساعت هفت غروب طلوع می کند

آن هم از پشت میز یک کافه

یعنی وقتی تو را می بینم

شعری در وصف طلوع خورشید

هنگامی که مردم

تکه یخی بر روی خاکم بگذارید

هر روزه بعد از طلوع آفتاب

تا با آب شدنش روی خاکم

گمان کنم

کسی که من به یادش بودم

به یادم گریه می کند

شعر در وصف غروب خورشید

 خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

شعر در وصف طلوع آفتاب

 مهی ز برج مرادم طلوع کرد امشب

که فخر بر سر خورشید آسمان دارد

شعر در وصف غروب افتاب

 گفتم که نور چشمه خورشید از کجاست

گفت از طلوع طلعت عاشق گداز من

شعری در وصف غروب آفتاب

 خورشید در مقدمه شب کند طلوع

بعد از غروب اگر ز جمال افکنی نقاب

شعر طلوع خورشید

 تا کمین ذره ذرات وجودش گردد

نجم خورشید طلوع و مه برجیس صعود

شعر طلوع خورشید

 خندید خورشید فلک چون سرخ گل در بوستان

از خنده آن سرخ گل آفاق را خندان نگر

شعر درباره طلوع خورشید

 دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز

به دلخوشی می صافی به جام روشن ریز

شعر نو طلوع خورشید

 چو مهر می کند از مشرق پیاله طلوع

شود منور از انوار او جهان مجموع

شعر برای طلوع خورشید

 جهان پیر چو روشن شد از فروغ قدح

چه باک، اگر نکند آفتاب چرخ طلوع؟

شعری برای طلوع خورشید

 جز عارض سیمین تو بر طره شبرنگ

هرگز نشنیدیم طلوع قمر از مو

شعر در مورد طلوع خورشید

 هزار نجم همایون طلوع گشته بلند

ولی یکیست که خورشید وش نمایان است

شعر درباره ی طلوع خورشید

 ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع

بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری

شعر نو در مورد طلوع خورشید

 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد

خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

شعر کوتاه طلوع خورشید

 داد عیش از ربیع بستانم

به طلوع مه محرم خم

شعر در مورد طلوع خورشید

 ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

اگر طلوع کند طالعم همایون است

شعر درباره طلوع خورشید

 در طلوع مهر بی عرض تبسم نیست صبح

هر که گردد خاک راهت میکند پیدا نمک

شعری درباره غروب خورشید

 در هوای حتم مقصد سرنگون تاز است مو

تا طلوع صبح پیری نیست بی شبگیر شرم

شعر درباره غروب خورشید

 ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام

ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام

شعری در مورد طلوع خورشید

 گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر

با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

شعر در مورد طلوع آفتاب

 گر می روشن کند از مشرق مینا طلوع

صبح شنبه می توان کردن شب آدینه را

شعر نو درباره غروب خورشید

 صائب آن فیضی که مخموران نیابند از شراب

در طلوع نشأه تریاک می بینیم ما

شعری درباره طلوع خورشید

 ز خم طلوع سهیل شراب نزدیک است

ز کوه سر زدن آفتاب نزدیک است

شعر نو غروب خورشید

 در سینه های تنگ بود آه بیشتر

یوسف کند طلوع ازین چاه بیشتر

شعر درمورد طلوع خورشید

 صبح قیامت از دهن خم کند طلوع

چون برلب آورد کف مستی شراب عشق

شعر دربارهی طلوع خورشید

 طلوع صبح جمالش فروغ آفاق است

بساط مجلس عیدش نشاط دوران است

شعر راجب طلوع خورشید

 فلک به چشم فروغی طلوع داده مهی را

که آفتاب قسم می خورد به صبح جبینش

شعری از طلوع خورشید

 مگر از سیاه روزی تو مرا نجات بخشی

که طلوع صبح روشن ز سواد شام داری

شعری درمورد طلوع خورشید

 ز تقریری که واعظ می کند بر عرشه منبر

طلوع صبح محشر شام هجران است پنداری

شعر در مورد غروب خورشید

 به کمی چو ذره هایم من اگر گشاده پایم

چه کنم وفا ندارد به طلوع آفتابم

شعر در مورد غروب خورشید

 طلوع کرد از این لحم شمس تبریزی

که آفتابم و سر زین وحل برون آرم

شعر زیبا در مورد غروب خورشید

 به هر صبوح درآیم به کوری کوران

برای کور طلوع و غروب نگذارم

شعر نو در مورد غروب خورشید

 از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد

ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

شعر زیبا در مورد طلوع خورشید

 تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی

که از او رسد شرارت به کواکب معانی

شعری درباره ی طلوع خورشید

 زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید

به روز روشن بدهد صفات ستاری

شعر درباره ی غروب خورشید

 یک بار اگر ز مشرق رایت کند طلوع

من بعد مهر یاد نیاید ز خاورش

شعری درباره ی غروب خورشید

 آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را

جوید برای خفتن خود خوابگاه را

شعر درباره ی غروب آفتاب

 نیست کبر و سرکشی در طینت روشندلان

پرتو خورشید پیش خاص و عام افتد به خاک

یک بیت شعر درباره ی طلوع خورشید

 مرا ز پست و بلند سپهر باکی نیست

به یک قرار بود مهر در طلوع و افول

شعر نو درمورد غروب آفتاب

 هر که بپرسدت که چون مهر طلوع می کند

جام صبوح خورده از خانه برآ که همچنین

شعر کوتاه غروب خورشید

 نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را تغییر

طالع چون کنم این اختر بد روز را

شعر کوتاه درباره طلوع خورشید

 بر من فتاد سایه خورشید سلطنت

و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم

شعری در مورد تولد پیامبر

ای مهربانترین مهربانان

ای بهترین بهترینها

در این خجسته روز

در این طلوع شاد

روزی که زندگی ب لبان تو بوسه داد

در سالگرد بهاران هستی ات

خواهم که تا همیشه بمانی تو سر فراز

خواهم که تا همیشه توباشی عزیز وشاد

شعری در مورد ماه محرم

اصغر که نسیم عشق مویش بوسید

خورشید ولایت سر و رویش بوسید

می خواست حسین تا ببوسد لب او

تیر آمد و زودتر گلویش بوسید

شعر در مورد طلوع خورشید

سپیده زد، پرده شب شد کنار، طلوع کرد آن رخ زیبای یار. خورشید آمد، جهان شد پر نور، بشارت صبح، ای یاران بیدار.


ز مشرق نور، دمید آن آفتاب، به روی گل، بوسه زد با شتاب. جهان شد روشن از آن طلعت پاک، زمین خندید، ز شادی، بی حساب.


ای طلوع صبح، ای امید جان، تویی آغاز هر روزِ جوان. به نور خود، روشن کن راه ما، که دل‌های ما، گردد شادان.


طلوع تو، نوید صبحی دگر، به ما بخشد، امید و توان. به نور خود، جهان را کن منور، که دل‌های ما، گردد شادان.

آخرین بروز رسانی در : یکشنبه 20 خرداد 1403
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام فال و خواب و لینک مستقیم بلا مانع است.