شعر در مورد ذات خراب؛ مجموعه ای از اشعار کوتاه درباره ذات خراب
شعر در مورد ذات خراب
شعر در مورد ذات خراب؛ مجموعه ای از اشعار کوتاه درباره ذات خراب همگی در سایت فال و خواب. امیدواریم این مطلب مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.
ذاتِ خراب
ذاتِ بد را نتوان کرد، خوب و پاک
گر بریزد بر سرش، صدها از خاک
جسمِ او را گر به زر اندر بریزی
ذاتِ بد از او به صدها رنج، ریزی
زشتکاری از درونِ او برآید
گرچه ظاهر، خوب و زیبا و خوشآید
هرکه با ذاتِ خراب آمد، نماند
عاقبت، بذرِ بدی خود را بکارد
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
نفاق و دورویی
نقابِ خوبی بر چهره دارد
ولی در دل، هزاران کینه دارد
بگوید حرفهای خوب و زیبا
ولی در کار، بَد و ناروا
ذاتِ او در ریا و دروغ است
وجودش پر زِ تاریکی و جوغ است
نمیتوان دید ذاتِ پلیدش را
مگر روزی که برون آید، کارش را
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
ذاتِ بیمار
ذاتِ بیمار، چارهاش سخت است
هرچه کنی، او همچنان زشت است
چون درختی که از بن خشکیده است
دیگر از او، امیدِ میوهای نیست
هرچه از او آید، جز بدی نیست
چون در دل، جز غم و کینه نیست
این ذاتِ خراب، از درونش میآید
مثلِ بویِ بدی، که زِ خاک میآید
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
مکر و حیلهگری
آنکه ذاتش پر زِ مکر و حیله است
هر دم از بهرِ تو، یک حیله هست
زیرِ لب، سخنانِ خوب گوید
در دل اما، تو را به بدی پوید
ای دریغا از چنین ذاتِ پلید
که برونش، خوب است و درونش، درید
این ذاتِ خراب، همچون مارِ زیرِ سنگ
میگزید هرکه را، از هرچه رنگ
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
ذاتِ سیاهدل
ذاتِ سیاهدل، نور را نمیبیند
جز بدی و پلیدی، چیزی نمیبیند
فکرِ او جز در غم و کینه نیست
در دلِ او، جز تاریکی و دینه نیست
هرچه کنی، او به راهِ خود میرود
در این راهِ تاریک، خود را میدود
این ذاتِ خراب، یک ویرانی است
در این دنیایِ خوب، او یک تباهی است
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
درون و بیرون
بیرونِ او، چهرهای زیبا دارد
ولی درونش، صد چهرهی رسوا دارد
حرفش از خوبی و نیکی و مهر است
ولی در دل، یک گرگِ بدطهر است
این ذاتِ خراب، پنهان در پوست است
چون درختی که درونش، خشک است
هرچه کنی، او همان است که بود
راهِ او جز در بدی و پلیدی، نبود
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
ذاتِ پلیدِ انسان
این ذاتِ پلیدِ انسان، گاهی
چون دیوی میآید، در این شاهی
ظاهرش خوب است، اما ذاتش بد است
این همان دیوی است که در خود است
میشکافد هرچه خوب و راستین
میسازد از هرچه، کینه و کین
ای دریغا، از این ذاتِ پلید
که در این جمعِ خوب، یک شرارت کشید
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
ریشهی بدگویی
ریشهی بدگویی و بدکاری، در ذات است
هرچه بپوشی، باز هم در کارِ فصاحت است
از درونِ اوست که بد میگوید
از دلِ اوست که شرارت میجوید
هرچه کنی، ذاتِ او دگرگون نشود
چون بر او مهرِ پلیدی، زد و شد
این ذاتِ خراب، همچون خاکِ شور
میروید هرچه، جز درد و زور
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
ذاتِ نامهربان
ذاتِ نامهربان، عشق را نمیفهمد
در دلِ او، هیچ مهری نمیخواند
هرچه به او خوبی کنی، او بد کند
هرچه به او مهر دهی، او سد کند
این ذاتِ خراب، از سنگ سختتر است
قلبِ او از هرچه، سنگینتر است
این ذاتِ پلید، در پیِ آزار است
از دلِ او، فقط یک درد، آشکار است
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
تفاوتِ ذات و تربیت
تربیت خوب است، اما ذات، اصل است
هرچه بکاری، از همان است که فصل است
ذات اگر بد باشد، تربیت چه کار کند؟
همچون آبی که به یک سنگ میچکد
هرچه از او آید، بدی و نفاق است
این طبیعتِ او، پر از اتفاق است
این ذاتِ خراب، هرگز خوب نشد
چون بر او، مهرِ بدی، زده شد
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
پنهانکاریِ ذات
پنهان میکند خود را در لباسِ خوبان
میگوید حرفهایِ خوب، مثلِ مردان
ولی ذاتش، پر از کینه و ریا است
این خود، یک شرارت و یک بلا است
در پشتِ این لباسِ خوب، یک دیو هست
که در کمینِ خوبیها، نشسته هست
این ذاتِ خراب، یک ویرانی است
در پسِ این ظاهرِ خوب، او تباهی است
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√
ذات و سرنوشت
ذاتِ بد، خود سرنوشتِ انسان است
هرکه ذاتش بد است، او ویران است
چون درختی که از بن، مریض و بد است
هرچه از او آید، بیمار و بد است
این ذاتِ خراب، هرگز نمیمیرد
هرچه کنی، آن بدیها را میگیرد
ای دریغا، از این ذاتِ خراب
که هرچه کنی، او نمیشود حساب
√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

