اشعار عاشقانه شاملو ؛ مجموعه ای از عاشقانه ترین اشعار شاملو - فال و خواب

اشعار عاشقانه شاملو ؛ مجموعه ای از عاشقانه ترین اشعار شاملو

اشعار عاشقانه شاملو

اشعار عاشقانه شاملو ؛ مجموعه ای از عاشقانه ترین اشعار شاملو

اشعار عاشقانه شاملو ؛ مجموعه ای از عاشقانه ترین اشعار شاملو همگی در سایت فال و خواب. امیدواریم این مطلب مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.

از رنجی خسته‌ام که از آن من نیست…

از رنجی خسته‌ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته‌ام که از آن من نیست

با نامی زیسته‌ام که از آن من نیست

از دردی گریسته‌ام که از آن من نیست

من از این همه، رها باید بشوم

که نیستم

و این گِل، از این آب

که هستم، پاک باید بشوم

که نیستم

نه از راه، نه از منزل

که در خود به دنبال رهایی خویشم

من از این همه رها باید بشوم…

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

تنها تو می‌مانی…

تنها تو می‌مانی

که می‌دانستی دردِ من

جز دردِ دوست داشتن نبود

و دردِ دوست داشتن

جز دردِ دوست داشته شدن

و ای دریغا!

اکنون که تو نیستی

که دستِ دوست‌ دارنده‌ ات

بر پوستِ من سایه نیفکند

و چشمِ دوست‌ دارنده‌ ات

چشمانِ مرا نوازش نکرد

تنها تو می‌مانی

و این جایِ خالی که پر نمی‌شود

و این خاطره که محو نمی‌گردد

و این عشق که هرگز نمی‌میرد

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

چلچلی

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.

من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.

پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.

افسانه های سرگردانیت

ای قلب در به در!

به پایان خویش نزدیک میشود.

بیهوده مرگ

به تهدید

چشم می دراند

ما به حقیقت ساعت ها

شهادت نداده ایم

جز به گونه این رنجها

که از عشق های رنگین آدمیان

به نصیب برده ایم

چونان خاطره ئی هر یک

در میان نهاده

از نیش خنجری

با درختی

با این همه از یاد مبر ….

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

مرگ ناصری

با آوازی یکدست،

یکدست

دنباله چوبین بار

در قفایش

خطّی سنگین و مرتعش

بر خاک می کشید.

تاج خاری برسرش بگذارید

و آواز دراز دنباله بار

در هذیان دردش

یکدست

رشته ئی آتشین

می رشت.

شتاب کن ناصری، شتاب کن

از رحمتی که در جان خویش یافت

سبک شد

و چونان قوئی مغرور

در زلالی خویشتن نگریست

تازیانه اش بزنید

رشته چر مباف

فرود آمد

و ریسمان بی انتهای سرخ

در طول خویش

از گروهی بزرگ

بر گذشت.
شتاب کن ناصری، شتاب کن!

از صف غوغای تماشا ئیان

العارز

گام زنان راه خود را گرفت

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

آیدا در آینه

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند

که جاندار غار نشین از آن سود می‌جوید

تا به صورت انسان درآید

و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور ترا هدایت می‌کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را

از رو سبیخانه‌های داد و ستد

سر به مهر باز آورده‌م

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

پیشانیت آیینه ای بلند است

تابناک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آ نگریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!

حضور بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می‌کند،

دریائی که مرا در خود غرق می‌کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم

و سپیده دم با دستهایت بیدار می‌شود

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

گنجشک کوچک من باش

به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم».

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست،

بزرگ ترین اقرارهاست.

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخندی زدی و من برخاستم

دلم می خواهد خوب باشم

دلم می خواهد تو باشم و

برای همین راست می گویم

نگاه کن

با من بمان…

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

پریا (بخش‌هایی از آن)

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد…

” – پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر بسته شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ “

 پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√√

دوست داشتی؟ share کن!
Loading more posts...

امکان ارسال کامنت جدید نیست!

کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام فال و خواب و لینک مستقیم بلا مانع است.