شعر در مورد مرگ از مولانا ؛ و حافظ و شعر و دوبیتی کوتاه شهریار در مورد مرگ دوست

شعر در مورد مرگ از مولانا

شعر در مورد مرگ از مولانا ؛ و حافظ و شعر و دوبیتی کوتاه شهریار در مورد مرگ دوست

شعر در مورد مرگ از مولانا ؛ و حافظ و شعر و دوبیتی کوتاه شهریار در مورد مرگ دوست در سایت فال و خواب .با ما با خواندن این مطلب زیبا همراه باشید و از خواندن این مطلب لذت ببرید.

شعر در مورد مرگ از مولانا

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

⇔⇔⇔⇔

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود

⇔⇔⇔⇔

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای

گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما

⇔⇔⇔⇔

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

برشا خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد رادواکن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

با شعر در مورد مرگ با شما همراه هستیم

شعر در مورد مرگ عزیز

اگر قرار باشد

قبل از مردنِ تو بمیرم

وقتی که از مرگ

بیدار شوی

خودت را در آغوش من

می‌بینی

و من تو را می‌بوسم

و گریه می‌کنم

شعر مولانا در مورد مرگ برادر

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

⇔⇔⇔⇔

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود

⇔⇔⇔⇔

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای

گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما

⇔⇔⇔⇔

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

برشا خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد رادواکن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

شعر حافظ در مورد مرگ

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

⇔⇔⇔⇔

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

⇔⇔⇔⇔

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

⇔⇔⇔⇔

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان

لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود

گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت

همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین

نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است

شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

شعر شهریار در مورد مرگ

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم

به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم

چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان

به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم

به مرگ زنده شدن هم حکایتی است عجیب

اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم

در آشیانه‌ی طوبا نماندم از سرناز

نه خاکیم که به زندان خاک‌دان مانم

ز جویبار محبت چشیدم آب حیات

که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم

چه سال‌ها که خزیدم به کنج تنهایی

که گنج باشم و بی‌نام و بی‌نشان مانم

دریچه‌های شبستان به مهر و مه بستم

بدان امید که از چشم بد نهان مانم

به امن خلوت من تاخت شهرت و نگذاشت

که از رفیق زیانکار در امان مانم

به شمع صبحدم شهریار و قرآنش

کزین ترانه به مرغان صبح‌خوان مانم

دوبیتی در مورد مرگ عزیزان

شب است و آسمان را غم گرفته

سکوتم با نگاهش دم گرفته

شب است و کهکشانی در کنارم

ولی از دوری‌ات من بیقرارم

⇔⇔⇔⇔

باورم نیست که دیگر نشـنوم آوای تو

یــا نبـینم روی مـاه و قامت رعـنـای تو

سالها سنگ صبورم بودی و هم صحبتم

بی تو رنگ یأس دارد منزل و مأوای تو

⇔⇔⇔⇔

گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر همین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود

گفتا که نگو مصلحت دوست در این بود

⇔⇔⇔⇔

امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد

گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد

همه رفتند از این خانه بجز غم

باز این یار قدیمی چه وفایی دارد

⇔⇔⇔⇔

گلچین روزگار

عجب خوش سلیقه است

می چیند آن گلی

که به عالم نمونه است

⇔⇔⇔⇔

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم

من به داغ تو جوان رفته ز دنیا چه کنم

بهر هر درد دوائیست به جز داغ جوان

من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم

⇔⇔⇔⇔

کاش آن شب را نمی‌آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی‌نشان را خاک تیره شد به سر

⇔⇔⇔⇔

باورم نیست پدر که رفتی و خاموش شدی

ترک ما کردی را و با خاک هم آغوش شدی

خانه را همواره نوری اگر بود ز رخسار تو بود

ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی

⇔⇔⇔⇔

این گنج نهان در دل خانه پدرم بود

هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود

هرجا که ز من نام و نشانی طلبیدند

هم نام بلندش سند معتبرم بود

⇔⇔⇔⇔

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز

غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو

نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

شعر در مورد مرگ

عشق شبیه مرگ است

اما همیشه شبیه بهار از راه می رسد

ابتدا

از فرق سر تا نوک پا شکوفه می زنی

بعد

همچون برگهای پاییزی فرو می ریزی

شعر در مورد مرگ فرزند

گفت

منتظرم باش برمی گردم

من

منتظر نماندم

او

هم نیامد

و این مرگی بی جنازه بود

شعر در مورد مرگ مادر

نه مرگ ، بی نفس ماندن است

و نه زندگی ، تمامی نفس گرفتن

بلکه زندگی ، یافتن عشق در دیگریست

تا عمر را به یادش صرف کنی

شعر در مورد مرگ خواهر

روزی گفتیم

فقط مرگ می تواند

ما را از یکدیگر جدا کند

مرگ دیر کرد

و ما از یکدیگر جدا شدیم

شعر در مورد مرگ جوان

با مرگ هر انسانی

نخستین برف

نخستین بوسه و

نخستین دعوا هم میمیرند

آدم ها نمی میرند

دنیاها در آنها می میرند

شعر در مورد مرگ پدر

 مرگ نفس است در تجلی

مرگ جعلست در عبربیز

شعر در مورد مرگ دوست

 مرگ حیاتست و حیاتست مرگ

عکس نماید نظر کافری

شعر در مورد مرگ عزیز

 از غم دلدار زارم، مرگ به زین زندگی

وز فراقش دل فگارم، مرگ به زین زندگی

شعر در مورد مرگ انسانیت

 مادر ار گوید ترا مرگ تو باد

مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد

اس ام اس غمگین و دلشکسته

تا که بودیم ، نبودیم کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه در آن لحظه که افتاد و شکست

شعر در مورد مرگ فرزند پسر

 کوشم بزندگی و ننالم بگاه مرگ

زین زندگی و مرگ که بودست شرمسار

شعری در مورد مرگ فرزند

 فراموش کردی مگر مرگ خویش

که مرگ منت ناتوان کرد و ریش

شعر در مورد فوت فرزند

 مکن شادمانی به مرگ کسی

که دهرت نماند پس از وی بسی

شعر درباره مرگ فرزند

 گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد

لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی

شعر در مورد سالگرد فوت فرزند

 رسول گفت که با خواب، مرگ هم پدرست

به اختیار مکن مرگ اختیار مخسب

شعر در باره ی مرگ فرزند

 مرگ است چاره زندگی ناگوار را

جز مرگ اگر تو چاره گری یافتی بگو

شعری در باره ی مرگ فرزند

 چون مرگ در رسید مقامات خوف رفت

وز بیم مرگ لرزه بر اعضا دراوفتاد

شعر حافظ درباره مرگ فرزند

 من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان

مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس

شعری در مورد مرگ مادر

 ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد

زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش

متن جدید بی قراری

و اگر می‌‌ نویسم،

دوست دارم بدانی

در خلأ دنیای بی‌‌ جاذبه از نبودنت،

عجیب معلقم

می‌ چرخم و می‌‌ چرخم و می‌ چرخم

و در چشم‌ های ناباور یک سرگردان دلتنگ کسی‌ را می‌ بینم شبیه خودم

که هنوز عاشق کسی‌‌ ست شبیه تو

وجودی سایه‌ وار و حضوری کمرنگ

حضوری بسیار بسیار کمرنگ

که نوشتن برایش منصرف می‌ کند مرا

از مرگ و نبودن …

شعر در مورد فوت مادر

 رو به رو با مرگ کردم حرب ها

تا ز عین مرگ من خرم شدم

شعر در مورد درگذشت مادر

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

شعر در مورد فوت مادر بزرگ

من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان ! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

شعر درباره مرگ مادر

وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند

زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند

مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب

وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند

سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟..

شعری در مورد فوت مادر

موسیقی عجیبی ست مرگ.

بلند می شوی

و چنان آرام و نرم می رقصی

که دیگر هیچکس تو را نمی بیند

شعر در مورد مرگ خواهر ، شعر در مورد مرگ خودم ، شعر در مورد آرزوی مرگ ، auv lv'

شعری در مورد درگذشت مادر

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

شعری درباره مرگ مادر

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه های سنگواره

و از مرزهای مسدود

شعر در باره مرگ خواهر

چرا از مرگ می ترسید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید

مپندارید بوم نا امیدی باز

به بام خاطر من می کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است…

بهشت جاودان آن جاست

جهان آنجا و جان آنجاست…

جملات عاشقانه انگلیسی در مورد مرگ

In the name of god who create the life with death

created colorless friendships,

created life with colors,

the love colorful,

the rainbow in 7 colors,

the moth in 100 colors

&

created me nostalgic.

به نام خدا که مرگ و زندگی را آفرید،

دوستی‌های کم‌رنگ را به وجود آورد،

زندگی را با رنگ‌ها آفرید،

عشق را رنگارنگ کرد،

رنگین کمان را در هفت رنگ آفرید،

پروانه را در ۱۰۰ رنگ پدید آورد،

و

مرا دلتنگ تو آفرید.

شعر زیبای مرگ از سعدی

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

وآنها که کرده‌ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صدهزار حسرت از اینجا روان شود

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تا کران شود

آرند نعش تا به لب گور و هر که هست

بعد از نماز باز سر خانمان شود

میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی

پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود

نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود

خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

این کار دولتست نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

شعری در مورد مرگ خواهر

چنین گفـت کز مرگ، خود چاره نیست

 مرا بر دل اندیشه زین باره نیست

مرا بیش از این زندگانی نبود

زمانه نکاهد نخواهد فزود

شعر در مورد فوت خواهر

چو خواهی ستایش پس مرگ تو

خرد باید ای نامور برگ تو

شعر زیبا در مورد مرگ خواهر

چون زیستن تومرگ تو خواهد بود

نامرده بمیر تا بمانی زنده

شعر در مورد سگ چوپان

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

شعری از مولانا

شعری در باره مرگ خواهر

خانه‌ای را که چون تو همسایه است

ده درم سیم بـدعیار ارزد

لکن امیدوار باید بود

که پس از مرگ تو هزار ارزد

شعر در مورد خواهر فوت شده

خصم را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپوش

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

شعر درباره فوت خواهر

خواب را گفته‌ای برادر مرگ

چو بخسبی همی‌زنی درِ مرگ

شعر در مورد مرگ جوان ناکام

خوشا آن‌کس که پیش ازمرگ میرد

دل و جان هرچه باشد ترک گیرد

شعر در مورد مرگ دختر جوان

زندگی خواهی کرد همسرم!

و خاطره من چون دود سیاهی

پراکنده می‌شود در باد!

خواهر سرخ گیسوی من!

در قرن بیستم

تلخی مرگ

بیش از یکسال نمی‌پاید

شعر در مورد مرگ دختر جوان

شعر من و مرگ فقرا، عیب بزرگان

این هر سه متاعی است که آوازه ندارد

شعر در مورد مرگ پسر جوان

گویی رگ جان می‌گسلد زخمه ناسازش

ناخوش‌تر از آوازه مرگ پدر آوازش

شعر زیبا در مورد مرگ جوان

نشنیدی حدیث خواجه بلخ

مرگ بهتر که زندگانی تلخ

شعر کوتاه در مورد مرگ جوان

 عیش ما را مرگ باشد پرده دار

پرده پوش و مرگ را خندان مکن

شعری در مورد مرگ دوست جوان

 در مرگ حیات اهل داد و دین است

وز مرگ روان پاک را تمکین است

شعر درباره مرگ جوان ناکام

 اندر بر خویشم بفشاری همه خوش

بر راه زنان مرگ گماری همه خوش

چون مرگ دهی از پس آن برگ دهی

از مرگ حیاتها برآری همه خوش

شعری درباره مرگ جوان

 هست درین درد من خسته را

مرگ سزاوارترین مرهمی

شعر در مورد جوان مرگ شدن

 خیال زندگی دردیست (بیدل)

که غیر از مرگ درمانی ندارد

شعر در مورد مرگ پدربزرگ

 گر سر برود فدای پایت

مرگ آمدنیست دیر و زودم

شعر در مورد مرگ پدر و مادر

 خرم تن آنکه نام نیکش ماند

پس مرگ جاودانی اینست

جزای سنت نیک ور عادت بد

نهی تو دانی

شعری در مورد مرگ پدر

 یکی خویشتن را بیاراستی

دگر مرگ خویش از خدا خواستی

شعر در مورد درگذشت پدر

 هر کجا بی تکلفی باشد

زندگانی و مرگ آسان است

شعر در مورد فوت پدربزرگ

 او فدایی است هیچ فرقی نیست

پیش او مرگ و نقل یا بودن

شعر در باره مرگ پدر

 در چنین دولت و چنین میدان

ننگ باشد ز مرگ لنگیدن

شعر در مورد فوت پدر شهید

 ای داده روان اولیا را

در مرگ حیات جاودانی

شعر در مورد مرگ پدر ، شعر در مورد مرگ مادر ، شعر در مورد مرگ برادر ، شعر در مورد مرگ دوست

شعر در مورد فوت پدر و مادر

 جان شیرین دادن از تلخی مرگ

گر شدی پیدا شکر بگریستی

شعری در مورد فوت پدر

 در مرگ حیات دید عارف

چون رست ز دیدهای ناری

شعر در مورد مرگ دوستان

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

نام کوچکی : تا به جانش می خواندی

تا به مهر آوازش می دادی

همچو مرگ

که نام کوچک زندگی ست…

شعر کوتاه در مورد مرگ دوست

 در حقیقت مرگ خصم آیینه دار عبرت است

غافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن می شود

شعری در مورد مرگ دوست

 بغل وا کرده می تازد به استقبال مرگ خود

دل هر کس به مرگ دیگری خشنود می گردد

شعر در مورد فوت دوست

 بگذار که خویش را به زاری بکشم

مپسند که بار شرمساری بکشم

چون دوست به مرگ من به هر حال خوش است

من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم

شعر در باره مرگ دوست

 و آنک واقف بود از مرگ سوی مرگ گریخت

سوی ملک ابد و تاج و کمر بگریزد

شعری در مورد فوت دوست

 من زنده و کس بر آستانت گذرد

یا مرغ بگرد سر کویت بپرد

خار گورم شکسته در چشم کسی

کو از پس مرگ من برویت نگرد

شعر زیبا در مورد مرگ دوست

 خواهی که ترا دولت ابرار رسد

مپسند که از تو بر کس آزار رسد

از مرگ میندیش و غم رزق مخور

کین هر دو بوقت خویش ناچار رسد

شعر نو در مورد مرگ دوست

 روزی که چراغ عمر خاموش شود

در بستر مرگ عقل مدهوش شود

با بی دردان مکن خدایا حشرم

ترسم که محبتم فراموش شود

متن در مورد مرگ عزیزان

 جهدی بکن ار پند پذیری دو سه رو

ز تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز

دنیا زن پیریست چه باشد ار تو

با پیر زنی انس نگیری دو سه روز

متن در مورد مرگ عزیزی

 تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم

وز مردن و از کندن جان می ترسم

چون مرگ حقست من چرا ترسم ازو

من خویش پرستم و از آن می ترسم

شعر نو درباره مرگ عزیز

 جان چیست غم و درد و بلا را هدفی

دل چیست درون سینه سوزی و تفی

القصه پی شکست ما بسته صفی

مرگ از طرفی و زندگی از طرفی

اشعار مرگ و میر

گویند که مرگ طرفه خوابی ست

این خواب گران گرفت ما را

دیشبش گفتم فلانی! زیرلب گفتا که «مرگ!»

طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.
}